|
شبی تاریک و پر ازسکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه ناامید از فردایی روشن بازم نقش چشمات در خیالم تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس ارامش می کنم خاطرات با تو بودن در حال رفت و امد در ذهنم هستن هنوز چشم به راهتم نازنین اخر چرا این نفسهام تلخه ؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرابه کام خویش می گرفت و این روح خسته رابه اسمونها میبرد هر جا که باشد دیگر بدتر از این جا که نیست شاید این جوری یکبار بمیرم ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن بذار خداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یک عاشقی بود که یک معبود داشت عاشقه دل خویش به وجود معبودش بود پرستش اون بالاترین عبادتش بود نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سر نوشتش و اونو تنها می ذاره هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره نشنیدم چی گفتی بلندتر بگو چی؟ روزهای شاد هم داشتیم اره روزهای خیلی شادی اما میدونی چیه ولی ان قدر روزهای غمگین روحم را پژمرد که شادیهای کوچیکیمون لا به لای غمها گم شدن + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:52 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |
|
| ||||||