|
حال خودمو که اصلا نمی تونم توصیف کنم،با همه دعوا میکردم،همش تو خودم بودم،حوصله هیچ کاری رو نداشتم،به هیچی جز این موضوع فکر نمیکردم،البته الان هم همش تو فکرمه و این قضیه براحتی نمیشه از ذهنم خارج شه و میدونم همیشه فکرمو مشغول میکنه.چون به خودم قول دادم که درسم رو ادامه بدم و هرچه زود تر سرو سامون بگیرم و برم واسه امر خیر پیش اون دختر و خانوادش،این قولم رو بهش هم گفتم که اس ام اسی هم در این باره بهم داد که میگم بهتون....چند روز بعد اس ام اس داد که فقط می خواستم ببینم حالتون از نظر روحی و جسمی خوبه؟منم به فامیلیم نام برده بود...آخه من حالم بد شده بود و به بیمارستان رفتم و سرم وصل کردم و بهش از بیمارستان اس ام اس دادم و گفتم.من هم جواب دادم حالم خوب نیست از هر دو نظرش!شما خوبین؟منم به فامیلی صداش زدم...گفت خوبم،همونطور که قول داده بودم به مامان گفتم(آخه مدیونش کردم اگه جریانی رو که پیش اومده رو به مامانش نگه)مامان میخواست زنگ بزنه حالتون رو بپرسه!من صلاح ندونستم!شما هم خودتون رو زیاد اذیت نکنید،ایشالاه به لطف خدا همه چیز درست میشه،صبر کنید!!(با حروف بزرگ)گاهی وقتا گذشت زمان بهتر از ۱۰۰۰ راه حل....این جمله رو همیشه از من داشته باشید: زانو نزن!حتی اگه آسمون کوتاه تر از قد تو باشه! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:30 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |
|
| ||||||