تبليغاتX
`¤.`¤.`¤._ ADIN _.¤´.¤´.¤´

`¤.`¤.`¤._ ADIN _.¤´.¤´.¤´


 

خدايا سه عشق مي خواهم:
1)عشق به خودت
 
2)عشق به کساني که تو را دوست دارد
 
3)عشق به هر عملي که مرا به تو مربوط مي سازد
 
 
 
 
ديروز
 
آفتاب چشمانت شوق زيستن را در من زنده کرد
 
امروز
 
خورشيد نگاهت در امتداد ساحل خاطره ها غروب غم انگيز دارد
 
فردا
 
از آن همه روشنايي کور سويي باي نخواهد ماند
 
 
 
 
 
 
 
 
آنگاه که تو نباشي
 
خورشيد نخواهد درخشيد
 
ستارگان خاموش مي شوند
 
گل ها پر پر مي شوند
 
پرندگان آواز سر نخواهند داد
 
و قلبها مي ميرند
 
ووقتي قلبها مردند
 
منم خواهم مرد
 
 
 
 
 
عشق يعني دو نگاه غريب
 
عشق يعني تکيه گاه غربت
 
عشق يعني پايان تنهايي
 
عشق يعني ايستگاه محبت
 
عشق يعني ساحل شادي
 
با هر چه عشق  نام تو را ميتوان نوشت
 
با هر چه رود نام تو را ميتوان سرود
 
بيم از حصار نيست که هر قفل بسته را
 
با دستهاي روشن تو ميتوان گشود
 
 
 
پاييز را دوست دارم چون فصل غم است
 
غم را دوست دارم چون حرف دل است
 
دل را دوست دارم چون مخزن عشق است
 
عشق را دوست دارم چون مرا زنده کرده است
 
و تو را توي قلب من جاي داده است
 
 
 
 
 
ميگي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد چتر ميگري بالا سرت
 
ميگي عاشق برفي اما طاقت بک گلوله بر رو نداري
 
ميگي عاشق پرنده هايي اما اونا رو ميزاري تو قفس
 
ميگي عاشق گلهايي اما اونا رو خيلي راحت از شاخه جدا ميکني
 
پس چطوري انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقمي
 
 
 
 
آنکه دائم هوس سوختن ما ميکرد
 
کاش مي آمد و از دور تماشا ميکرد


 
 گل را دوست دارم ولي از خارش مي ترسم
 
کوه را دوست دارم ولي از استقامتش مي ترسم
 
دريا را دوست دارم ولي از موجش مي ترسم
 
تورا را دوست دارم ولي از جداييت مي ترسم  

                           

زندگي مال تو مرگ مال من
 
شادي مال تو مرگ مال من
 
راحتي مال تو گرفتاري مال من
 
اصلا همه چيز مال تو ولي تو مال من
 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 4:43 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


 

  ((  بنام شقايق هاي وحشي و گلهاي اسير گلدان  ))
 
اگر دريا به ساحلش ،اگر آسمان به ابرهايش، اگر ابرها به رعد و برقش،
اگر يوسف به زليخاه، اگر ليلي به مجنون ،اگر من به تو ،اگر آسمان به زمين برسد هيچ نمي تواند مرا از تو جدا کند
 
 
اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده بشي
گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کني
گذاشتم جونم که اگه خدايي نکرده رفتي منم برم
 
 
 
اي کا ش خدا سه چيز را نمي آفريد:
عشق                  غرور                    دروغ
 تا به خاطر عشق از روي غرور دروغ نگيم
 
اگر روزي هزار نفر دلشون برات تنگ بشه بدون اوليش منم
اگر صد نفر دلشون تنگ شد مطمئن باش اوليش منم
اگر ده نفر دلشون برات تنگ شده حتما  اوليش منم
اگر هيچ کس دلش برات تنگ نشد شک نکن من مُردم
 
 
 
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن
دنبال دارايي ها نرو چون کم کم افول مي کنند
دنبال کسي باش که باعث بشه لبخند بزني
چون فقط با يک لبخند ميشه روز تيره ات را روشن کني
کسي را پيدا کن که تو را شادکنه

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 4:19 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


کاش مي شد عشق را تفسير کرد

خواب چشمان تو را تعبير کرد

کاش مي شد همچون گلها ساده بود

سادگي را با تو عالم گير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

If it should happen that your dreams

Are shattered

Don’t be afraid

Have the courage to pick the pieces

And smile at the world

For dreams that are easily shattered

Can just as easily be rebuilt

 

 

اگر روياهايت در هم شكستند

نگران نباش

جرات داشته باش،‌تكه ها را بردار

و به دنيا لبخند بزن

چون روياهايي كه به اين راحتي شكستند

مي شود به همان راحتي انها را از نو ساخت

 


من از قصه زندگي ام نمي ترسم

من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.

اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست

اکنون که باهايم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به  سويم بگشا

باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 3:52 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


شايد اگر دايم بودي کنارم ، يه روز ميديدم که دوست ندارم
 
مي خوام برم که تا ابد بمونم ، سخت براي هر دومون ميدونم

 
فکر نکني دوري و اينجا نيستي ، قلب من اونجاست تو تنها نيستي
 
خودم ميرم عکسام ولي تو قابه ، ميشنوه حرفو ولي بي جوابه
 
رفتنه من شايد يه امتحانه ، واسه شناخت تو ، توي اين زمونه
 
غصه نخور زندگي رنگارنگه ، يه وقتايي دور شدن هم قشنگه
 
مراقب گلدون اطلسي باش ، يه وقتايي منتظر کسي باش
 
کسي که چشماش يه کمي روشنه ، شايد يه کمي شبيه من
ه

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 3:47 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


ميدونم برات عجيبه
اين همه اسرار و خواهش
اين همه خواستن دستات
بدون حتي نوازش
مي دونم خنده داره
واسه تو طلوع دردم
مي گذري از من و ميري
اما باز من بر ميگردم
مي دونم برات عجيبه
من با اين همه غرورم
پيشه همه بديهات
چه جوري بازم صبورم
ميدونم واست سواله
که چرا پيشت حقيرم
دور مي شي ، تورو نبينم
باز سراغ تو ميگيرم
مي دوني چرا هميشه
من بدهکار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري
با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو
من ميبينم و مي خندم
تا نبيني گريه هامو
هر دو چشمامو ميبندم
چاره اي جز اين ندارم
آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي
بي تو من بد جوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي
روزي که دنيا رو گشتي
من چه جوري تو رو خواستم
تو چه جور از من گذشتي
چاره اي جز اين ندارم
آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي
بي تو من بد جوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي
روزي که دنيا رو گشتي
من چه جوري تو رو خواستم
تو چه جور از من گذشتي

----------------------------------
خيلي دوستت دارم        

پس از ديدار تو

همواره شادمان بوده ام ولي دائم در نگراني

نگران اينکه شايد از من نا اميد شوي

نگران اينکه دوستي مان به پايان برسد

نگران اينکه شايد از بودن با من شاد نباشي

نگران اينکه شايد براي تو اتفاقي بيفتد

عاشق تو شده ام

وشايد نگراني فراوان من

به خاطر عشق من به توست

I love you so much

Since I met you

I havebeen so happy

Except that I find

Myself worrying all the time

Worrying that I might disappoint you

Worrying that our relationship might end

Worrying that you might not be happy

Worrying that something might happen to you 

I have fallen in love with you

And I guess I worry so much

Because I care about you so much

 

 

نمي خواهم

نمي خواهم تورا عوض کنم

خود تو بسيار بهتر از من مي داني

چه به صلاح توست.....

نمي خواهم تو نيز مرا عوض کني

از تو مي خواهم من را همان گونه که هستم

بپذيري و به من احترام بگذاري

اين چنين مي توانيم پيوندي استوار

با ريشه در واقعيت و نه در رويا

بنا نهيم

 

I do not want

I do not want to change you

you know whatis best for you

Much better than me

I do not want you to change me

Iwant you to

accept me and respect me

The way i am

In this way we can build

Astrong relationship

Based on relity

rather than a dream

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 3:45 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


این بار ميخوام يه حقيقت تلخ رو بهتون بگم ، خوب توجه کنید 

يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره ، يه نفر يه لقمه نون برای فردا نداره
يه نفر ميشینه و اسکناساشو ميشماره ، ميخواد امتحان کنه که داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش ، يه نفر اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخره ، انتخاب هم ميکنه ولي پولشو نداره
يکي دفترش پر از نقاشي و خطخطيه ، اون يکه مداد برای آب و بابا نداره
يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي اون يکي تو فکرش حتي آب دريا نداره
يکي بعد از مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد ، مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفر تولدش مهمونيه همه ميان ، يکي هم تقويم واسه خط زدن روزا نداره
يکي هفته اي يه روز پزشکشون مياد خونش ، يجا يکي ديگه داره ميميره خرجه مداوا نداره

بعضي قلبها دنيايي واسه خودش داره ، يه چيزايي توش داره که توي دنيا نداره ، هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدمها ، اين يه قانون
شده و ديروز و حالا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزارتا عالم ، اما يکي بعد از عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه داره ، يه نفر ميپرسه آخه چرا باباي ما نداره
يکي دوست داره کارتون ببينه اما کجا ؟ يکي هم اينقدر ديده که ميل تماشا نداره
يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه ، يکي حتي خونشون اطاق بالا نداره
يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره ، يکي هم طاقت واسه صدور ويزا نداره
يکي جاي خاله بازي کلاس شنا ميره ، اما اون يکي چيزي واسه نقاشي کردن نداره
يکي فکر آخرين رجيماي غذاييه ، يکي از بس شبو روز نخورده نا نداره
يکي از بس شومينه گرمه مي يوفته از نفس ، يکي هم براي گرماي دستاش پا نداره
دخترک ميگه خدا چرا ما ؟ ، مامانش ميگه عوضش دخترکم اون خونه ليلا نداره

بعضي قلبها دنيايي واسه خودش داره ، يه چيزايي توش داره که توي دنيا نداره ، هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدمها ، اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

یه نفر تمامم روزاش پر زا رنج و سختیه ، هیج روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره ، میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره
بچه که تو چراغ قروز میفروشه گل رو ، مگه درس و مشق و شور رؤیا نداره
یه نفر تمتم روزا و شباش طولانیه ، پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یا اون حقیقت کلاس اول افتادم ، دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده ، ربطی به من و تو شعر نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا ، اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره
کاش بشه یه روزی نشه جمله ای ساخت ، با نمیشه  با نمیخوام  با نشد  با نداره

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 3:39 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


 

 

شقایق گفت با خنده :

                            نه بیمارم، نه تبدارم
                                            اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
                                                       گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
                          نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
               یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
                                                                  و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
                                                       ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
                                                  ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

                         و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

                  می گفت
                                    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
                                                                       به جان دلبرش افتاده بود- اما-
                                                طبیبان گفته بودندش
                              اگر یک شاخه گل آرد
                 ازآن نوعی که من بودم
                              بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
                       شود مرهم
                       برای دلبرش آندم
                                          شفا یابد
                                چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
                                                                  بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
                                   و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
                        به روی من
                      بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
                                          به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
                                به ره افتاد
                           و او می رفت و من در دست او بودم
                  و او هرلحظه سر را
                       رو به بالاها
                              تشکر از خدا می کرد
                          پس از چندی
                            هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

                                 و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
                             به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
                        در این صحرا که آبی نیست
                                          به جانم هیچ تابی نیست
                                                             اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
                                                برای دلبرم هرگز
                                         دوایی نیست
                    واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
                                                             نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
                                    من در دست او بودم
                                            وحالا من تمام هست او بودم
                         دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
          نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
                             و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
              که ناگه
                       روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
                 دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
                 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
                                             نشست و سینه را با سنگ خارایی
                                        زهم بشکافت
                     زهم بشکافت
           اما ! آه
                              صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
                                                       زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
                                                    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
                       نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
                          به من می داد و بر لب های او فریاد
              بمان ای گل
                   که تو تاج سرم هستی
                                         دوای دلبرم هستی
                                                             بمان ای گل
                                          ومن ماندم
                                                                        نشان عشق و شیدایی
                                   
     و با این رنگ و زیبایی
                      و نام من شقایق شد
                                                    گل همیشه عاشق شد ...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 2:7 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


همیشه می گفتم علاقه ام یک طرفست!!!

چراااااااااااااااااااااااااااااا عشقم رو آشکار کردم؟

کاش برای همیشه تو دلم نگه میداشتمش.

آیا منظورت این بود؟

 

اگه آره برو به عشقت برس

برات از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم.

کاش میشد این عشق کهنه رو از قلب عاشقم پاک کنم و بگم:

کاش.......!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 4:33 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 12:2 بعد از ظهر توسط `¤.`¤. آدین .¤´.¤´ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام به تنهایی که تنها یار منه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شاعرخاموش
ساغر هستی
بهار خانوم
کلبه عشق
ستاره خانم
سارا خانم
مینا خانم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
فروردین 1384
فروردین 1383
فروردین 1382



پیوندها

بزن روشن شی...
باران عشق
...شاهزاده دلشکسته...
.:.:.:M:.:O:.:H:.:Y:.:.:.
♥ستاره خاموش♥
قروقاطی آی آر
♠نارفیق...♠
داستان های سفید
♦♥ شبه4شنبه ♥♦
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.a-d-i-n.blogfa.com